تبليغاتX
پابرهنه چون گردباد

پابرهنه چون گردباد

یادداشت، شعر، عکس در مورد شهید سید حمید میرافضلی

خاطره‌ای از سردار علی هاشمی و سید حمید

 

این روزها نام سردار علی هاشمی از رسانه‌ها زیاد به گوش می‌رسد. پیکر او بعد از حدود 22 سال پیدا شد و جمعه گذشته او را به خاک سپردند. به همین بهانه، خاطره‌ای را از شهید میرافضلی و شهید هاشمی نقل می‌کنم.

::

 

سال 78 که قرار بود کنگره سرداران شهید استان کرمان برگزار شود، گروهی نیز مأمور گردآوری اطلاعات در مورد سید حمید میرافضلی شدند. من افتخار داشتم که حدود یک‌ماه کنار این گروه باشم. در آلبوم عکس‌های سید حمید، چند عکس بود که هیچ‌کدام از بچه‌های رفسنجان آنها را نمی‌شناختند. آقا عمو مهدی می‌گفت مال بچه‌های خوزستان و سپاه حمیدیه است. آقای سالمی زاده را می‌شناختیم. بعد از شهادت سید حمید آمده بودند رفسنجان. قرار شد با گروه سری به اهواز بزنیم و ببینیم می‌توانیم دوستان سید را پیدا کنیم. جستجوهای بسیار ما را رساند به سردار علی ناصری. آن موقع اگر اشتباه نکنم سردار ناصری جانشین قرارگاه نصر بود. ابتدا رفتیم دفترش. سید حمید را خوب می‌شناخت. خاطرات شیرینی داشت که تا به‌حال هیچ‌کدام از دوستان و آشنایان سید حمید نشنیده بودند. ما را دعوت کرد خانه‌اش. آنجا خاطرات بیشتری را از سید حمید روایت کرد. با آن لهجه زیبای جنوبی. نام سردار علی هاشمی را آنجا از زبان ایشان شنیدیم. فرمانده سپاه حمیدیه و تیپ 27 نور و قرارگاه نصرت. سید حمید از سپاه حمیدیه جزو یاران علی هاشمی بود. قرارگاه نصرت در شناسایی منطقه هور نقش مهمی داشت. به گفته محسن رضایی، عملیات شناسایی این قرارگاه در هور بسیار مخفیانه صورت می‌گرفت. گاهی از زبان سید حمید شنیده می‌شد که در آبها کار شناسایی انجام می‌دهد. درد پایش یادگار همین دوران بود.

قرار شد سردار ناصری دو سه نفر از دوستان سید حمید را جمع کند و برویم حمیدیه و کرخه نور. آن روز یکی از زیباترین روزهای ما بود. ورود به دنیای ناشناخته زندگی سید حمید. آنچه بسیاری از یاران کرمانی او نمی‌دانستند. در کرخه نور، علی ناصری بغض کرد و نوحه‌ای خواند: کرخه‌نور ای کرخه‌نور...! همان نوحه‌ای که علی هاشمی بیاد یاران از دست رفته خود می‌خواند. آن چند روزی که در اهواز بودیم، وجه دیگری از شخصیت سید حمید بر ما آشکار شد. دانستیم وقتی دوستان او در لشکر ثارالله می‌گویند: ما می‌دیدیم نزدیک عملیات سر و کله سید حمید پیدا می‌شد. نمی‌دانستیم از کجا بو می‌کشد که قرار است لشکر ثارلله عملیات انجام دهد. مسئولیتی در گردان نداشت، اما وقتی وارد کارزار می‌شدیم، ناخودآگاه همه‌کاره می‌شد؛ سید کجا بود و چه می‌کرد.

خاطره زیر، یکی از خاطرات زیبایی است که از زبان سردار علی ناصری شنیدیم. از ماجرای رخصت گرفتن سید حمید برای حضور در عملیات لشکر ثارالله. آن روزها، علی ناصری جانشین اطلاعات عملیات قرارگاه نصرت بود.

::

 

یک موتور تریل 125 داشتیم که رنگ استتار به آن زده بودیم. موتور در اختیار سید بود. با اینکه ما کار داشتیم و منطقه را برای عملیات بعدی شناسایی می‌کردیم، آمد گفت: آقای ناصری! من یک چند روزی می‌خواهم بروم. گفتم: کجا؟ گفت: می‌خواهم بروم غرب. گفتم: ما اینجا... مجالی ندارد و گفت: من بلد نیستم که اینجا مفت بخورم و بخوابم. این که نشد کار.

{من بعدها وقتی به این لحظه فکر می‌کردم، حتی در روزهای اسارت، به این نتیجه می‌رسیدم که عوض اینکه شهادت به سراغ او بیاید، خودش می‌رفت سراغ شهادت. از آن آدم‌هایی بود که در خودش نمی‌گنجید. دوست داشت هر روز در جبهه‌ها عملیات باشد. من آن خشم معروف مؤمن را فقط در سید می‌دیدم.}

با تمام این حرفها گفتم: نمی‌شود. خیلی ناراحت شد و رفت پیش علی هاشمی و گفت: علی! آیه ولایت را نمی‌خواهد برایم بخوانی. من خودم تمام اینها را بلدم. اگر یادت باشد از روز اول شرط کردم تا وقتی با شما کار می‌کنم که عملیات داشته باشید. اگر تو همین هفته عملیات دارید، من مخلص‌تان هم هستم. وگرنه بگذارید بروم.

علی هاشمی گفت: کجا؟ سید گفت: غرب. بچه‌های لشکر ثارالله الآن آنجا هستند. می‌خواهم بروم خودم را برسانم به آنها. از سید اصرار و از علی هاشمی انکار. تا اینکه سید قسم معروفش را داد و گفت: به جده‌ام زهرار اگر نگذاری بروم...

علی راضی شد و گفت: حالا بمان، فردا صبح برو. دم غروب بود. سید گفت: نه. همین حالا باید حرکت کنم. یادم نمی‌آید هوا گرم بود یا سرد. ولی سید با همان موتور از خود جفیر تا غرب رفت. وقتی برگشت، آمد پیش علی هاشمی. خندید و گفت: علی جان، قربان شکل ماهت بروم. یک وقت از دست سیدت ناراحت نشده باشی؟ علی هاشمی خندید و گفت: یک خط طلبت!

{این یک حس شخصی است. من هر وقت چشمم به حمیدیه و کرخه نور و آب روانش می‌افتد، چهره جوان سید را می‌بینم که به من می‌خندد و می‌گوید: بهلم کردی بالاخره؟}

(جای پای هفتم، ص 59 ـ 61)

::

سردار علی هاشمی

سمت راست: سید حمید میرافضلی / سمت چپ: علی هاشمی

::

 

چند لینک مرتبط:

ـ اتحاد ملی و اخلاق: خاطرات علی ناصری از علی هاشمی

ـ پر رمز و رازترین قرار گاه جنگ: علی هاشمی از زبان محسن رضایی

ـ سرداران گمنام: یادداشتی از علی شمخانی در مورد علی هاشمی

ـ سردار گمنام هور: علی هاشمی که بود؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 11:14  توسط سید علی میرافضلی  | 

معجزه انبساط عشق

 

سید حمید در اواخر اسفند سال 1362 به شهادت رسید و پیکر او را در فروردین ماه تشییع و تدفین کردند. محل دفن او پایین پای برادرش شهید سید محمدرضا میرافضلی است. حدود دو سال بعد، معلم شهید حسین باقری در عملیات والفجر 8 آسمانی شد. با توجه به نسبت خانوادگی شهید باقری با شهید میرافضلی، قرار شد او را در کنار قبر سید حمید دفن کنند. قبر را که می‌کندند، بخشی از دیواره قبر سید حمید فرو ریخت. از قبر او عطر بهشت می‌تراوید. به گفته حاج آقا آذین (جای یای هفتم، ص 163 ـ 164)، بعد از دو سال هنوز بدن سید حمید تازه بود.

::

حدود 26 سال از شهادت سید حمید می‌گذرد. زائران مزار او هر بار بیشتر می‌شوند. جوانانی که چندین سال بعد از شهادت او به دنیا آمده‌اند، بر سر قبر او بی‌تابی می‌کنند. دم در ساختمان مقبره، کفش‌های خود را می‌کنند و با پای برهنه بر سر قبر او می‌نشینند و شمعی می‌افروزند. بسیاری آنجا حاجت گرفته‌اند. بسیاری آنجا سبک شده‌اند. بسیاری آنجا نوری در درون خود کشف کرده‌اند. پا برهنگی زائران مزار او شاید لبیکی باشد بر پابرهنگی او در زیر آفتاب داغ خوزستان. کسی که روح خود را با عشق منبسط کرد، امکان گسترش آن را در زمان و مکان فراهم کرده است.

::

آن روزی که سید حمید پابرهنه بر ریگ و سنگ خوزستان می‌دوید و جسم خود را تعذیب می‌فرمود، هیچش سودای آن نبود که بر مزارش دو نفر گرد آیند یا دهها نفر. کسی حاجت بگیرد یا نگیرد. او داشت از جسم خود می‌کاهید تا روحش آماده پر کشیدن شود. تا بال‌های پرواز سبکتر بروید. تا عشق در جان او تجلی کند. این گفتار، تنها یادآوری‌یی است برای ما که بدانیم، رهروان عشق، ره چگونه سپرده‌اند و یادگاران روح منبسط آنها چیست؟

::

یکی از دوستان تعریف می‌کرد که یک شب جمعه در حوالی مزار شهید میرافضلی خانواده‌ای را دیده که دنبال قبر او می‌گشتند. آنها را راهنمایی می‌کند و کنجکاو می‌شود که ماجرا چیست. می‌گویند: کتاب سرگذشت او را خوانده‌اند و نادیده به روح او متوسل شده‌اند و حاجت گرفته‌اند و آمده‌اند ببینند کیست آنکه نزد خداوند این‌چنین آبرو دارد. ازین دست حکایت در مورد سید حمید فراوان نقل شده است. عیار و ارزش شهیدان را حاجت برآوردن آنها تعیین نمی‌کند. والاترین هنر شهیدان، رسیدن به جایگاه شهادت و صعود به مرتبت فنا فی الله است. مابقی، حکایت ما خاکیان است که دنبال سر آنها، «دریغ و درد» می‌خوانیم. بزرگ‌ترین معجزه سید حمید، جذب جوانان به آیینی است که بوی معرفت و عشق دارد. کاری که امروزه متأسفانه بسیاری از زندگان، از انجام آن عاجزند.

عکس: سایت بی‌قرار

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 0:11  توسط سید علی میرافضلی  | 

خیره در سوی بی سویی

 

وقتی جلوی دوربین می‌نشینی، می‌دانی که داری یک لحظه تکرار نشدنی را در بند می‌کنی. زمان را از رفتن باز می‌داری و به چشم‌ها فرصت تماشای همواره خودت را در آن لحظه خاص عطا می‌کنی. شاید دشوار باشد تشخیص آنکه مخاطبان یک عکس خاص، چند نفرند و چندین چشم . رد نگاهت را که دنبال می‌کنم، احساس می‌کنم بر خلاف همه حاضران در عکس، داری به یک نقطه دیگر نگاه می‌کنی. خیلی دوست دارم بدانم آن نقطه دیگر کجاست؟ آیا همان سوی بی‌سویی است که مولانا می‌گوید، همان هیچ‌کجای افقی دوردست که نزدیک‌تر از «من» به آدمی است؟

..

عکس زیر، یکی از عکس‌های بیاد ماندنی آلبوم عکسهای سید حمید است. این ششمین عکس از سری عکس‌هایی است که من دیده‌ام. اولین عکس، چند متر آن طرف‌تر با حضور 9 نفر شکل گرفته و در آخرین عکس، 24 نفر حضور دارند. محل عکاسی، احتمالاً جلوی مقر فرماندهی لشکر ثارالله در منطقه کامیاران در غرب است. در حول و حوش عملیات والفجر 4. از نفرات حاضر در عکس، بجز سید حمید (با آن چفیه مشکی دورگردن)، عباس حسینی و محمود امینی و حسن احمدی هم به شهادت رسیده‌اند. حاج قاسم سلیمانی در چهارمین و پنجمین و ششمین عکس این مجموعه حضور دارد و کنار او مصطفی مؤذن‌زاده نشسته است که آن موقع، معاون مهندسی لشکر ثارالله بود و بعداً نماینده مردم کرمان در مجلس شورای اسلامی شد و بعدتر، مدیر عامل شرکت ملی صنایع مس ایران و مدیرعامل شرکت ملی فولاد ایران و سر آخر، معاون وزیر صنایع و معادن شد و شرکت ایمیدرو را بنیان نهاد و در همین سمت بازنشسته شد. در میان سایر افراد حاضر در عکس، محمود باقری و سراج و رسول نهویی و مؤمنی و امراللهی و حسن خراسانی و شریف‌آبادی را می‌شناسم.

..

ترا باران صدا می‌کرد

مرا اندوه قالی‌ها.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 22:26  توسط سید علی میرافضلی  | 

استغاثه

 

تو ای آسمانی

به باران سلام مرا می‌رسانی؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 9:8  توسط سید علی میرافضلی  | 

نگاه پایتختی به شهیدان دفاع مقدس

 

نیم ساعت پیش تلویزیون داشت برنامه «پلاک هشت» را پخش می‌کرد. گفتگوی زنده نوباوه بود با مسئول ستاد راهیان نور کشور در مورد ضرورت شناساندن چهره‌های دفاع مقدس به نسل جدید. در خلال گفتگو گزارشی هم پخش شد و گزارشگر با جوانان کشور مصاحبه می‌کرد که ببیند چهره‌هایی مثل چمران و آوینی و همت را می‌شناسند که اغلب‌شان جز نام چیزی در مورد این عزیزان نمی‌دانستند. این در حالی بود که اغلب آنها اطلاعات خوبی در مورد دیوید بکهام و رابرت دونیرو و ازین قبیل داشتند. شاید به نظر برسد که آسیب‌شناسی خوبی شده است در مورد غفلت دست‌اندرکاران در شناساندن کسانی که سربلندی امروز ما مدیون فداکاری دیروز آنهاست. اما من می‌خواهم از غفلت دیگری سخن بگویم که به اندازه همان غفلت نخست، و بلکه بیش از آن، دردآور است. اگر از همان گزارشگر و فیلمیردار و تهیه کننده و مجری بپرسیم که آیا تیم فوتبال مس کرمان را بهتر می‌شناسی یا شهید حاج علی محمدی‌پور را؟ قاعدتاً اولی را بهتر خواهند شناخت. چون امثال حاج علی محمدی پور و حاج احمد امینی و علی عابدینی و مهدی جعفر بیگی و عیسی حیدری و شهید میرافضلی، برای دست‌اندرکاران برنامه‌های جبهه و جنگ هم ناشناخته‌اند. آنها فقط کسانی را می‌شناسند که اسم و عنوان فرماندهی داشته‌اند و فقط سر و کارشان به پایتخت افتاده است. آنها لشکر محمد رسول الله را می‌شناسند، اما از لشکر ثارالله چیزی نمی‌دانند. چون آنها مدار بینش‌شان از پایتخت فراتر نمی‌رود و ملاک قضاوت‌شان اسامی بزرگ‌راههای تهران است و بس.

فریدون حمزه‌ای که از روستاهای بافت به گردان 410 پیوست و نگاه زیبایی به جنگ داشت و مظلومانه شهید شد و دوست نداشت کسی به حریم روح بزرگ او وارد شود و نامش بر سر زبانها بیفتد، از خیل بی‌شمار شهیدانی است که هیچ‌کس به فکر آن نیست که در موردش چیزی بنویسد. اما هزاران نفر هستند که بخواهند در مورد شهید همت بنویسند. البته نه اینکه نباید نوشت. باید نوشت. اما باید سهم دیگران را نیز فراموش نکنیم و بکوشیم خودمان را به ساحت معنوی آنها نیز نزدیک کنیم. این جانهای زیبا، دیدنی‌های زیادی دارند.

این نگاه پایتختی که همه چیز را در چارچوب خودش می‌بیند و سعی نمی‌کند خودش را به مناظر و مرایا نزدیک کند و آن را بهتر بشناسد، در حوزه دفاع مقدس هم دست‌بردار صدا و سیما و فیلمبردار و کارگردان و نویسنده و شاعر نیست. ده سال پیش که مسئولین کنگره سرداران شهید کرمان، یادداشتهای مربوط به شهید میرافضلی و متن مصاحبه‌های یاران او را به حسن بنی‌عامری دادند که سر و سامانش دهد، این مؤمن که از قضا از نویسندگان خوب این مملکت هم هست، اصلاً سعی نکرد خود را به فضای زندگی او نزدیک کند. محیط او را بشناسد. با فرهنگ مردم این سامان آشنا شود. چیزی از لهجه و آداب و رسوم آنها بداند. بنابراین، لحن همه راویان کتاب به اضافه لحن خاص شهید میرافضلی، شد مثل لحن بر و بچه‌های لشکر محمد رسول الله. و انگار همه آنها در ناف تهران خاطرات خود را برای دوربین تعریف کرده‌اند. بنی عامری حداقل می‌توانست از روی کنجکاوی هم شده از نزدیکان شهید بپرسد که تکیه کلامهای او چه بوده است. از چه چیز عصبانی می‌شد و چه چیز او را به وجد می‌آورد. عادتهای رفتاری و گفتاری او چه بوده و برخوردش با اطرافیان چه جنسی داشته است.

همین ایراد، به فیلم مستند «بیقرار» که آقای حسینی از تهران آمد و آن را بدون مشورت و تحقیق و جستجو ساخت، وارد است. از نظر آن بنده خدا هم، سید حمید کسی بوده است از قبیل بچه‌های محله نارمک یا میدان حسن آباد تهران.

وقتی هنرمندان ما و مسئولین حوزه‌های مربوط به دفاع مقدس، نگاهشان ازین دست است، نباید انتظار معجزه‌ای در جامعه داشت. قدم اول را باید امثال نوباوه بردارند و بعداً باب گله را بگشایند که چرا این مقوله‌ها در جامعه غریب افتاده است. ما اگر افق دیدمان همین چند تا شهید معروف باشد که تهرانی بوده‌اند یا به تهران رفت و آمد می‌کرده‌اند، هیچ انتظاری از جوانان نباید داشته باشیم. تازه، ما در مورد نحوه معرفی شهدا هم حرف داریم. اینکه در یک برنامه کسل کننده تلویزیونی با موسیقی‌ای به شدت کلیشه‌ای و متنی آزار دهنده و بی تأثیر، بخواهیم از شهیدان سخن بگوییم و دین خود را ادا شده فرض کنیم، بدتر از فراموش کردن شهیدان است. و البته، به این مبحث باید جداگانه بپردازیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 20:5  توسط سید علی میرافضلی  | 

در هوای کربلا رفتن

 

قضیه کربلا رفتن سید حمید تقریباً در رفسنجان مشهور است و الآن شاید کمی شکل افسانه هم به خود گرفته باشد. داستان کربلا رفتنش را آقا عمو برای پدرم تعریف کرده بود. با کمک مجاهدین عراقی و با کارتهای جعلی. کارتش را آقا یک‌بار دیده بود و همین، باعث شد که ماجرای آن را تعریف کند. این قصه را سید حمید برای شیخ محمد هاشمیان (امام جمعه رفسنجان) و حاج احمد امینی و مهدی جعفر بیگی و علی سلمه‌ای هم گفته بود. داستان کربلا رفتن سید حمید بین بچه‌های جبهه دهان به دهان شده بود و همه می‌خواستند اصل قضیه را از زبان خود سید بشنوند. معمولاً هم سید طفره می‌رفت. اما اصرار دوستانی که خاطرشان برای سید خواستنی بود، مانع می‌شد که جواب آنها را ندهد و طاقچه بالا بگذارد. در کتاب «جای پای هفتم» (ص 129 ـ 136)، خاطرات حاج آقا آذین،‌ شیخ محمد هاشمیان، علی محمدی نسب، محمود امینی،‌علی سلمه‌ای، سید محمود میرافضلی و اکبر حاج محمدی در مورد نحوه کربلا رفتن سید حمید روایت شده است. مفصل‌ترین آنها، خاطره‌ محمود امینی است که آن را از قول حاج احمد امینی و یک نفر دیگر (که نامش را نبرده) نقل کرده است. بخش‌هایی از این خاطره را با هم می‌خوانیم.

..

وقتی می‌رفتند کربلا، از قبل با همه بچه‌ها هماهنگ کرده بودند که همه حالت طبیعی خودشان را حفظ کنند که لو نروند. همین که چشم سیّد به ضریح حضرت سید الشهداء علیه السلام افتاد، پاهایش شروع کرد به لرزیدن و از خود بی‌خود شد. بچه‌ها چند بار رفتند بالای سرش و به جدش قسمش دادند که فوری بلند شود و برود. بقیه مراقب بودند که مأمورین استخبارات عراق سر نرسند. بعد از بیست دقیقه سیّد خیلی آرام از حرم خارج شد. بچه‌ها فکر می‌کردند که مأمورین سید را گرفته‌اند، وقتی او را می‌بینند، می‌گویند: مگر قرار نبود طبیعی باشی؟ سیّد خیلی آرام گفت: به جدّم قسم دست خودم نبود.

..

ظاهراً کربلا رفتن سید حمید بیش از یک‌بار بوده است.

..

با شوق و علاقه‌ای که سید حمید به سید الشهداء داشت، اگر کربلا نمی‌رفت، از محالات بود. اصلاً شاید زنده ماندن او در آن همه مخاطرات جبهه، فقط برای این بود که بوسه‌ای بر ضریح جدش بزند و بعد شهید شود.

..

تا آنجایی که یادم مانده است سید تربت کربلا هم با خودش آورده بود و وصیت کرده بود آن را در کفنش بگذارند و اگر اشتباه نکنم شهید مهدی جعفر بیگی روز تشییع جنازه سید حمید این وصیت او را اجرا کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 1:22  توسط سید علی میرافضلی  | 

روایتی از شهادت حاج همت و شهید میرافضلی

 

22 اسفند ماه امسال، درست بیست و پنجمین سالروز شهادت سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت و شهید سید حمید میرافضلی است. 25 سال پیش روی جاده‌ای که به آن چار راه مرگ می‌گفتند، در جزیره مجنون، سوار بر موتور، سید حمید و حاج همت، شناسنامه‌شان را آسمانی کردند.

شاید برای توصیف نحوه شهادت این دو شهید والا مقام، گفتن از فلسفه شهادت‌شان کافی باشد و اینکه چگونه شهید شده‌اند، اهمیت چندانی نداشته باشد. اما چون می‌بینم این واقعه را در منابع مختلف به چند روایت آورده‌اند، مخصوصاً در منابعی که مربوط به شهادت حاج همت است، بهتر آن دیدم بر اساس روایات فرماندهان و بسیجیان لشکر ثارالله که لحظات آخر زندگانی شهید همت را خود به چشم دیده‌اند، این قصه را بنویسم.

..

نکته اول. تردیدی نیست که شهید همت و شهید میرافضلی، سوار بر یک موتور بر اثر انفجار گلوله تانک و شاید توپ، همراه هم پر کشیده‌اند. اما در بعضی منابع مربوط به زندگی حاج همت، ظاهراً بر اساس شنیده‌ها، آمده است که او و معاونش شهید زجاجی با هم شهید شده‌اند: «حاجي جلو رفته بود تا وضع جبهه توحيد را از نزديک بررسي کند، که گلوله توپ در نزديکي اش اصابت مي کند و اين سردار دلاور به همراه معاونش، شهيد اکبر زجاجي، دعوت حق را لبيک گفتند و سرانجام در 24 اسفند سال 62 در عمليات خيبر به لقاء خداوند شتافتند.» در منابع مربوط به زندگی سردار شهید اکبر زجاجی آمده است: « شهید زجاجی پس از ماهها تلاش و مجاهدت در جبهه های غرب و جنوب ، در روز 21 اسفند ماه 1362 در عملیات خیبر و در جزیره مجنون بر اثر اصابت تركش خمپاره، به فوز عظمای شهادت نائل آمد.» در این منابع، هیچ اشاره‌ای به همزمانی شهادت او و حاج همت نشده است. به تصریح راویان کرمانی، حاج همت، تنها، از لشکر خود به مقر ثارالله آمده بود تا نیرو ببرد.

..

نکته دوم. تاریخ شهادت حاج همت، تقریباً همه جا 24 اسفند ذکر شده است. در حالی که گویند شهید میرافضلی، روز 22 اسفند به شهادت رسیده است. و با توجه به اینکه این دو شهید در جوار هم به شهادت رسیده‌اند، یکی از این دو تاریخ باید اصلاح شود.

..

و اما، اصل روایت که ما آن را به کمک خاطرات مهدی شفازند که پشت سر آنها بوده است و سردار سلیمانی فرمانده لشکر ثارالله که یک ساعت قبل از شهادت با شهید همت دیدار داشته است و اکبر حاج محمدی و علی محمدی نسب که از سید خاطراتی در همین رابطه دارند به‌هم در پیوسته‌ایم، چنین است:

 

در گرماگرم نبرد خیبر در جزیره مجنون، کار برای بچه‌های لشکر 27 محمد رسول الله گره می‌خورد و با خستگی و کمبود نیرو مواجه می‌شوند. حاج همت با موتورش به محل استقرار نیروهای لشکر 41 ثارالله می‌آید تا از حاج قاسم سلیمانی مدد بگیرد. حاج قاسم به شهید میرافضلی می‌گوید که یک گروهان از نیروهایش را ببرد سمت چپ جزیره مجنون جنوبی که حاج همت و بچه‌هایش مستقر بودند و به اصطلاح خط را تحویل بگیرد تا بچه‌های لشکر 27 خودشان را بازسازی کنند. قرار بود مهدی شفازند ـ از فرماندهان لشکر ثارالله ـ بنشیند ترک موتور حاج همت و سید حمید هم با موتور دیگری پشت سر آنها برود. اما تقدیر چنین رقم می‌خورد که شهید میرافضلی همرکاب حاج همت حرکت کند و شفازند پشت سر آنها با موتوری دیگر براند. به گفته مهدی شفازند:

«سوار بر موتورهايمان، راه افتاديم. موتور حاج همت و ميرافضلي که ترک حاج همت نشسته بود، از جلو مي‌رفت و من هم پشت سرشان. فاصله‌مان چند متري بيشتر نبود. سنگر، پايين جاده بود و براي رفتن روی پد وسط، بايد از پايين پد مي‌رفتيم روي جاده. همين کار، باعث مي‌شد دور و شتاب موتور کم بشود. البته اين، کار هر روزمان بود. عراقي‌ها روي آن نقطه ديد کامل داشتند. درست به موازات نقطه مرکزي پد، تانکي را مستقر کرده بودند و هر وقت ماشين يا موتوري پايين و بالا مي‌شد و نور آفتاب به شيشه‌شان مي‌خورد، تير مستقيمش را شليک مي‌کرد. ما موتورها را با گل‌مالي بدنه‌شان استتار کرده بوديم. با اين حال عراقي‌ها باز ما را مي‌ديدند. آخر فاصله خيلي نزديک بود.

موتور حاج همت کشيد بالا تا برود روي پد. من هم پشت سرشان رفتم. حسي به من مي‌گفت الآن گلوله شليک مي‌شود. رو به حاج همت گفتم: حاجي! اين جا را پُرگازتر برو! در يک آن، گلوله شليک شد. دودي غليظ آمد بين من و موتور حاج همت قرار گرفت.

صداي گلوله و انفجارش موجي را به طرفم آورد که باعث شد تا چند لحظه گيج و مبهوت بمانم. طوري که نفهمم اصلاً چه اتفاقي افتاده. گاز موتور را دوباره گرفتم و رسيدم روي پد وسط. از بين دود باروت آمدم بيرون. راه خودم را رفتم. انگار يادم رفته بود چه اتفاقي افتاده و با کي‌ها همسفر بوده‌ام. در يک لحظه، موتوري را ديدم که افتاده بود سمت چپ جاده. دو جنازه هم روي زمين افتاده بودند. به خودم گفتم: این‌ها کی شهید شده‌اند که من از صبح تا حالا آنها را ندیده‌ام؟

به کلّی فراموش‌کار شده بودم. آرام از موتور پياده شدم و آن را گذاشتم روي جک. رفتم به طرفشان. اولين نفر را که برگرداندم، ديدم تمام بدنش سالم است. فقط صورت ندارد. موج آمده و صورتش را بُرده بود. اصلاً شناخته نمي‌شد. در يک آن، همه چيز يادم آمد! عرق سردي نشست روي پيشاني‌ام. دویدم و رفتم سراغ دومي که او هم به رو افتاده بود. نمي‌توانستم باور کنم که او سيد حميد است. از لباس ساده‌اش او را شناختم. ياد چهره شان افتادم. ديدم همت و سيدحميد، هر دو يک نقطه مشترک دارند و آن‌هم چشمهاي زيبايشان است. خدا هميشه گفته هر کي را دوست داشته باشد، بهترين چيزش را مي‌گيرد و چه چيزي بهتر از چشمهاي آنها؟»

بر اثر شلیک گلوله مستقیم تانک، حاج همت که نفر جلوی موتور بود سر و دستش رفته بود و شهید میرافضلی هم پیشانی و پهلویش. چشم راست سید حمید ترکش خورده بود و چشم چپش در زخم فرو خفته بود. انگشترش بر دست راست بود و هنگام شهادت یک پولیور قهوه‌ای بر تن داشت.

..

شهید میرافضلی را خانواده و دوستانش همگی سید حمید صدا می‌زدند. اما اسم شناسنامه‌ای او سید غلامرضا بود. خبر شهادت او را نزدیک عید به ما دادند. همه توی خانه آقا عمو سید احمد جمع شده بودند و وصیت‌نامه‌اش را شوهر عمه‌ام ـ محمود آقا طاهری ـ با صدای بلند خواند و همه های‌های گریستند. و از همان لحظه، روح متعالی او در همه شهر انبساط و انتشار یافت. و همه، دور و نزدیک، آشنا و بیگانه، خویش و دوست، به کشف تازه‌ای از روح او نائل آمدند و او را بهتر شناختند. حتی، کسانی که به عمر او را ندیده‌ بودند یا بعد از شهادت او به دنیا آمده بودند، در روح منبسط او به کشف‌های جدیدی رسیدند. و هر پنج‌شنبه که به گلزار شهدا می‌روی، زائران مزار او، بر سنگ قبرش شمع روشن می‌کنند و دعا می‌خوانند و او را خویش‌تر از همه خویشانش می‌دانند. چرا که احساس خویشی ارواح، ربطی به نسبت‌های خونی ندارد. و هر روز که می‌گذرد، تعداد خویشان او رو به گسترش می‌گذارد. بر مزارش، حالا، کسی به تو مجال نمی‌دهد که از سر فرصت بنشینی و یک دل سیر با او سخن بگویی. وقت او پُر است از بس زائران شیفته‌وارش، تشنه سخن گفتن با او هستند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 0:10  توسط سید علی میرافضلی  | 

شهیدی از شهیدان می‌گوید: مصاحبه‌ای از شهید میرافضلی

 

اشاره: هفته‌نامه «رویدادهای هفته» مصاحبه زیر را که در تاریخ 16/6/1362 از شهید سید حمید میرافضلی گرفته شده است، در رویدادهای شماره 181 و 182 تحت عنوان: «پای صحبت شهیدان زنده»، بنا به در خواست شهید، بدون اسم و عکس منتشر کرد و بعد از شهادت شهید میرافضلی، آن را با ذکر نام شهید تجدید چاپ کرد (رویدادهای هفته/ ش 197، جمعه 17 فروردین 63). این تنها مصاحبه بجا مانده از شهید میرافضلی است. تا آنجا که ما جستجو کرده‌ایم، از شهید میرافضلی هیچ فیلم و نواری باقی نمانده است. متن این مصاحبه را با ویرایشی مختصر، از نظرتان می‌گذرانیم.

..

..

چند روز بود دنبال گمشده‌ای می‌گشتم تا او را پیدا کنم. عاشق  به الله، رزمنده‌های توانا از فرماندهان بزرگ. از صفاتش {هرچه} بگویم، کم گفته‌ام که والاترین صفاتش اخلاقش بود و مایل بود همین طور در اجتماع گمنام بماند. برای ضبط خاطراتش خواستم نوار بگیرم، حاضر نشد. خواستم خاطراتش را بنویسم ناراحت شد و از من قول گرفت که هیچ کس نباید او را بشناسد. دو روز ازصبح زود تا ساعتها مزاحم وقتش شدم.  گفتنی‌ها زیاد داشت: از آن روزهای اول جنگ تا کنون. بیش از سه سال جنگ با دشمنان اسلام او را آبدیده کرد. نور خدا کاملا وجودش را پر کرده بود. از دیدارش، گفتارش {و} رفتارش انسان سیر نمی‌شد. اینها هستند نمونه سرداران اسلام که همچون سردار رشید اسلام چمران می‌خواهند جز خدا کس دیگری آنها را نشناسد. حالا قسمتی از خاطراتش را بشنوید.

 

امدادهای غیبی

 اولین عاشورای جنگ فکر کنم صبح جمعه بود. شب عاشورا گروه پانزده نفره چریکی، سه نفر افسر ارتشی، دوازده نفر بسیجی حرکت کردیم که جاده دشمن در هشت کیلومتری را کمین کنیم. آن شب را اشتباه رفته بودیم: به عوض هشت کیلومتر بیست و هشت کیلومتر. شب کنار جاده‌ای سنگر درست کردیم و در آنجا {موضع} گرفتیم، به فکر همان جاده مورد هدف. صبح که روشن شد، با تعجب دیدیم که کنار تانکهای دشمن هستیم. دویست تانک به فاصله سیصد متری ما بودند. ماشین فرماندهی حرکت کرد {و} در دویست متری ما قرار گرفت. با بلندگو تانکها را آرایش می‌داد . یکی از افسران زبانش بند امده بود و ما همه به این فکر که همه از بین خواهیم رفت. گفتیم حال که چنین است، تا شب همین جا می‌مانیم و شب در تاریکی فرار {می‌کنیم}. یکی از افسران فرمانده گفت نه باید برویم و فرار کنیم. زمین جلوی ما صاف بود و خطر کاملاً محسوس بود. در اینجا همه به امام حسین متوسل شدیم و حرکت کردیم و شروع به سینه زنی نمودیم. صد و پنجاه متر از سنگرها دور شدیم که ماشن فرماندهی به سنگرها آمده و مات و مبهوت به ما خیره شده بود. ما اصلاً هیچ گونه ترسی احساس نمی‌کردیم و همه بچه‌ها در آن حالت دیدند که امام حسین با اسب سواری دور ما می‌چرخد و با این گونه امداد الهی توانستیم از این خطر جان سالم بیرون ببریم.

 

خواهران و برادران و معلمین ما به برادر سجادی سخت علاقه‌مندند. اگر خاطره‌ای از ایشان دارید بفرمایید.

همیشه روحیه‌ای خندان داشت و هیچ وقت این موضوع از ذهن من خارج نمی‌شود که روحیه بس شاد و بدون تشویش داشت که این روحه می‌توانست اثر خاصی بر روی رزمندگان دیگر بگذارد. و تحلیل نظامی خوبی داشت. آخرین لحظه‌ای که او را دیدم شب عملیات بود که با هم خداحافظی کردیم. هیچ تشویش و دلهره‌ای نداشت.

 

شما گفت بودید {بعضی از} شهدا راحت طلب هستند؟

بلی. در مورد شهدایی که می‌خواهند در همان عملیات اول شهید شوند، این راحت طلبی آنهاست! باید آنها ایستادگی کنند تا آنکه آنهایی که چند سال رنج وزحمت کشیده‌اند، بروند.

 

نتیجه غرور فرماندهان

در عملیات والفجر مقدماتی که ما نیرو و اسلحه زیادی داشتیم، این موضوع در میان فرماندهان غرور به‌وجود آورده بود که آنها با این نیرو حتماً پیروزند و به هدفهای خود می‌رسند. خداوند خواست به آنها بفهماند که تنها این نیروها نمی‌توانند موفقیت آمیز باشند. تقوی و توکل به خدا لازم است. امام هم در سخنانشان فرموده بودند که شما پیروز می‌شوید اگر شما را غرور فرا نگیرد. درس خوبیی بود. اگر پیروز می‌شدیم، یک سرباز آمریکایی بودیم و متکی به اسلحه و نیروهای خودمان.

 

آینده جنگ را چگونه می‌بینید؟

اگر ما با همین روحیه الهی بجنگیم، آینده وحشتناکی برای ابرقدرتها و آینده‌ای نورانی برای اسلام خواهد بود.

 

چرا جوان‌های ما اینقدر طالب جبهه وشهادتند؟

دیدن صحنه‌های الهی در جنگ و نور خدا در جبهه، دیدن کسانی که در آخرین لحظات به معشوق می‌رسند و با آنها خداحافظی کردن. شیرینی لذاتی که در شب عملیات می‌بینیم، انقدر لذت بخش است که هنوز جوان‌ها از جبهه برنگشته، باز دوباره روانه جبهه می‌گردند. اگر جنگ به صورت خشک و نظامی باشد و یا این که عملیاتی در آن نباشد، بچه‌ها را خسته می‌کند و همان تکرار عملیات به بچه‌ها روحیه می‌دهد.

 

باز هم از امدادهای غیبی تعریف کنید؟

در همه عملیات‌ها امدادهای غیبی الهی دیده می‌شود. اواخر عملیات بیت المقدس بود که حقیر با یک موتور سیکلت جهت شناسایی وارد منطقه شدم. یکی از گشت‌های دشمن که با ماشین مشغول گشت بود، متوجه ما شد و بسوی ما حرکت کرد. ماشین  آنها کاملا مجهز به  اسلحه بود  و خیلی راحت می‌توانستد ما را بزنند. شاید می‌خواسنتد من و یک نفر دیگر {را} که ترک موتور بود، زنده بگیرند. به پانصد متری ما رسیدند. همراهی من جیغ کشید و گفت: یا مولا به داد ما برس! یک مرتبه دیدم اسب سواری  حالت تهاجم به سوی دشمن گرفته و دشمن را فراری داد و ما بدون هیچ ترسی منطقه دشمن  را  شناسایی کردیم و سالم بازگشتیم.

 

اولین پیروزی؟

دو روز بعد از عزل بنی صدر، عملیاتی به نام «خمینی روح خدا فرمانده کل قوا» در منطقه دارخوئین با شرکت عده‌ای قلیل از افراد نمونه {انجام} شد که یک تیپ عراق را منهدم کردند و نُه کیلومتر جلو رفتند و ضربه‌ای محکم به دشمن زدند. درحالی که همه این ایثارگران {که} از اصفهان بودند، شهید یا مجروح شدند.

 

اولین حمله لشکر ثارالله؟

اولین گردان که از کرمان به جنوب آوردند، 135نفر بودند که به کرخه نور آمدند و در آنجا با همین عده کم عملیاتی موفقیت آمیز داشتند و این مقدمه‌ای بود برای پیروزی‌های بعدی و در این عملیات، غفاری از لاهیجان رفسنجان به شهادت رسید.

 

ازشهید عباس حسینی چه خاطره‌ای دارید؟

گردان عباس در عملیات والفجر چهار دو بار عمل کرد. هردو بار با هم بودیم. هر دو بار هم موفق شد. عباس از بهترین فرمانده‌های لشکر بود که جای او در لشکر خالی است.

 

از اصغر عباسی بفرمایید.

اصغر در شب دوم عملیات به صورت داوطلب آمد. چون در قسمت زرهی بود. می‌خواستند از آمدن اصغر جلوگیری کنند، اما او زیرکانه آمد و به شدت آماده شد و با شهامت و توکل عجبی شرکت نمود. همه جا با حدیث و آیات قرآن رزمندگان را گرم می‌کرد و آنها را به تقوی دعوت می‌نمود و معلوم بود که جزو شهداست.

 

از مهدی هنری بفرمایید.

یکی از خصوصیت فرماندهی مهدی این بودکه فرماندهان زیر دست را خوب توجیه می‌کرد. توجیه عملی او در منطقه جنگی معروف بود. شهدا عملکردشان طوری است که بعد از شهادتشان قدرت و معنویت آنها شناخته می‌شود.

 

از شهید عبدلی بفرمایید

در لحظه آخر با خودم بود که شهید شد. فرمانده گروهان بود. بسیار قوی عمل می‌کرد. در والفجر یک زخمی شده بود و باز در همان حالت که زخم سختی داشت، در همان حالت نشسته بچه‌ها را راهنمایی می‌کرد که چگونه شهدا و مجروحین را تخلیه کنند و فرماندهان را راهنمایی می‌کرد که چگونه عمل کنند که دشمن آنها را دور نزند. در عملیات والفجر چهار، عبدلی دنبال ستون بود. ما در زیر آتش شدید دشمن به بالای تپه رسیدیم، در حالی‌که ما نُه نفر بودیم، دشمن صد و سی و پنج نفر. بچه‌ها تکبیر گفتند. آنها هم که می‌خواستند به خود روحیه بدهند، هورا می کشیدند. 20 نفر آنها آمدند ما را بگیرند که با یک خشاب و دو آرپیجی حمله آنها را خفه کردیم. در صورتی که ما زیر پای آنها بودیم. اما قدرت خدا با ما بود. هیچ یک از ما نُه نفر حتی زخمی هم نشدیم. در حالی که دشما آنجا تله درست کرده بود، با مین و خمپاره شصت و غیره. اما نیروی الهی فوق همه قدرت‌هاست. ما عده‌ای کم با نیروی الهی توانستیم ارتفاع را بگیریم و از آن عده دشمن، دوازده نفر کشته و بقیه یا زخمی شدند ویا فرار کردند. در اینجا دنبال عبدلی می‌گشتم. فکر نمی‌کردم با آن شهامتی که داشت، همراه ما نیاید. بعداً فهمیدم بغل تپه زحمی شده است. به بالینش آمدم. گفت: نگذاری جنازه‌ام بماند. او را به اورژانس بردم، اما قبل از رسیدن به بهشت پرواز کرد.

 

نسبت به آینده جنگ و تداوم انقلاب چه نظری دارید ؟

جنگ اگر با همین روحیه الهی پیش برود، آینده‌ای کاملاً روشن و شیرین دارد. و یقیناً {لشکر اسلام} به پیروزی می‌رسند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 21:25  توسط سید علی میرافضلی  | 

سفره معلمی

 

سر کلاس داشتم به بچه ها درس می‌دادم که یک نفر آمد و گفت کسی با آورکت سپاه جلوی در مدرسه ایستاده و با شما کار دارد.

خودش را معرفی نکرده بود، ولی من از روی مشخصاتی که از چهره‌اش دادند، شناختمش.

سیّد حمید بود که برای دیدن برادرش به سرچشمه آمده بود و وقتی از برادر زاده‌اش شنیده بود من توی شهر سرچشمه معلّم هستم، آمده بود مرا ببیند.

وقتی دیدمش خیلی خوش حال شدم. بغلش کردم و بوسیدمش. بعد هم با اصرار زیاد او و برادرزاده‌اش را دعوت کردم به خانه‌ام تا با هم ناهار بخوریم.

با این که مجرّد بودم و کسی توی خانه‌ام نبود، اما یک غذای درست و حسابی برایشان درست کردم.

سفره را پهن کردم و غذا را چیدم. سیّد چشمش به غذا که افتاد، چهره‌اش را درهم کشید و گفت: چرا این غذا را درست کردی؟

گفتم: اوّل این که چیز دیگری بلد نبودم درست کنم. دوّم هم این که با خودم گفتم حالا که بعد از مدتها به هم رسیدیم، کمی تحویلت بگیرم!

حرفم که تمام شد، سیّد گفت: تو معلمی ... من پسر برادرم را آوردم اینجا تا از سادگی زندگی تو درس بگیرد، آن وقت تو برای ما پلو مرغ درست مي‌کنی؟

 

راوی: جواد کامرانی

..

..

توضیح: حاج جواد کامرانی از فرهنگیان خوش‌نام رفسنجان و از هم‌رزمان شهید میرافضلی است. در دوران راهنمایی که در سرچشمه تحصیل می‌کردم، حاج جواد معلم امور تربیتی ما بود و ازو بسیار چیزها آموختم. آرام و متین سخن می‌گوید و اخلاق اسلامی در رفتارش عینیت یافته است. او مدتی رییس آموزش و پرورش نوق ـ زادگاهش ـ بود تا بازنشسته شد. تا آنجا که در ذهنم است، سید حمید با حاج جواد کامرانی از دوران تحصیل در دانشسرای معلم کرمان آشنا شده بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 13:39  توسط سید علی میرافضلی  | 

آن سه یار آسمانی

 

جانهای خویشاوند. این شاید دقیق‌ترین تعبیر برای یارانی باشد که در گذرگاه تاریک جهان، نورانیت دلهایشان آنها را به هم می‌رساند. شهید سید حمید میرافضلی، به دو سه نفر دلبستگی خاصی داشت که دو نفر آنها درین عکس در دو طرف او حضور دارند: شهید مهدی جعفر بیگی (سمت راست) و شهید محسن باقریان (سمت چپ). مهری که در دستهای پذیرای سید حمید بود و این دو جوان نورانی را در بر می‌گرفت، از عکس به‌خوبی نمایان است.

i dhv Hslhkd

شهید جعفر بیگی همان طور که قبلاً نوشتیم، از اهالی روستای لاهیجان رفسنجان بود که دبیرستانش را ناتمام گذاشت و در مدرسه عشق ثبت نام کرد. اخلاص و مهربانی نسیم‌گونه‌ای داشت. شهید جعفر بیگی چند ماه پس از شهادت سید حمید، در مرداد ماه سال 62 شهید شد. وقتی سید حمید به شهادت رسید، مهدی چنان بیتاب بود که گویی برادر بزرگ خود را از دست داده است. هنگامی که سید را در گلزار شهدای رفسنجان دفن می‌کردند، تربتی را که خود سید از کربلا آورده بود، مهدی جعفر بیگی بر کفنش نهاد.

محسن باقریان، پیک گردان 410 ، و فرزند حجة الاسلام باقریان، رازی در چهره معصومش بود که تعبیری جز شهادت نداشت. سید حمید، او و مهدی جعفر بیگی را گاه مهربانانه اذیت می‌کرد و می‌گفت: این دو نفر شهید می‌شوند و حیف است که مرا شفاعت نکنند! به گفته علی باقری، یک بار که محسن باقریان در چادر خوابیده بود، سید حمید در بینی او فلفل سیاه ریخت و محسن تا صبح عطسه می‌کرد و آب می‌خورد. محسن باقریان سال 64 در عملیات والفجر 8 در فتح پیروزمندانه فاو، به همراه حاج احمد امینی در پای اروند رود عروج کرد و به دریای ملکوت پیوست.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:4  توسط سید علی میرافضلی  |